تبليغاتX
؟!؟!؟!لطفا با کفش وارد نشوید؟!؟!؟!!

؟!؟!؟!لطفا با کفش وارد نشوید؟!؟!؟!!

ته مونده های ذهنی من...

سلام خوشگل های من!!!!!

حالتون چطوره؟...چرا دیگه به خاله سر نمی زنین؟.... نمیگین من دلم براتون تنگ میشه؟.... نمیگین خاله نگرانتون میشه؟؟؟.... حالا تا چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه....سرتون شلوغ میشه.... دل خاله هم واستون تنگ میشه....

(قسمتی از صحبت های خاله شادونه!!!!)

خووووب.... چه خبر از تابستون؟.... مثل من فقط خوردین و خوابیدین(البته از اول ماه مبارک رمضان چیزی جز گرسنگی نسیبمون نشده!!!).... اون دفعه دیگه داشتم از بیکاری دیوونه میشدم که یادم اومد افق های نو(ر!) به ما قول تشکیل کلاس فرانسه۲داده بود.... زووود رفتم پای تفلون زنگ زدم.... خودمو معرفی کردم.... بعد ازکلی توضیح دادن خانومه گفت...آهاااااااا خانومه x هستين!!آره بیاین برنامتونو بگین تا ما کلاس تشکیل بدیم.... من هم بددددددددددددو به بچه ها خبر دادم بیان بریم.... ساعت ۶.۳۰ جلو در آموزشگاه بودم كه بچه ها تك تك به ترتيب قد (!) اومدن:فاطيما.... جناب آقاي رضايي.... شيدا... جناب آقاي دكتر ركاب پور(من بهش ميگم دكتر!!!)..... مسعود و شايان هم بعدشون اومدن...پس فرشاد چيييي؟ چرا اون نيومد؟؟؟؟.....

رفتيم بالا.....اول از دالاني به درازي ماه مبارك رمضان رد شديم.... با سر و صداي هميشگي وارد آموزشگاه شديم.... در آنجا عطيقه(نام مستعار منشي آموزشگاه) به ماهيت اصلي ما پي برد!!!!! و اخلاق ما دستش اومد!!!!!....رفتيم ساعت رو بگيم...يكي با ۵ تا ۷ مخالف بود... يكي كلا با روزاي زوج مخالف بود...آخرش با همت آقاي دكتر(!!) ساعت رو مشخص كرديم بعد عطيقه گفت كه خبرمون ميده... از همه چيزه آموزشگاه هم گفت غير از شرايط ثبت نام!!....چند روز بعد رفتيم واسه ثبت نام ديديم اول ميگه پول نقد قبول نميكنه بعد هم گفت دوتا عكس و فتو كپي شناسنامه هم بياريد....

خلاصه با دستي دراز تر از پا برگشتيم....

ما هم دلمون خوشه ها.... فكر كرديم علي آباد ده ايه.....

بعدش چند تا از بچه ها گفتن نميان.... حالا خر بيار و باقالي بار كن!!!.... در عرض نيم ساعت تصميم گرفتيم دوباره از فرانسه۱ شروع كنيم تا تعدادمون به ۱۰ نفر برسه....

امروز هم دوباره ميريم ثبت نام....

راستييييييييييييي.... شما نمياين تا كلاسمون پر شه؟؟؟

مدرسه ها هم دارن به لطف خدا باز ميشن.... خدا آخر عاقبت هممونو به خير كنه...

خدا حافظ

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت15:11توسط پارميس | |

سلام.....سلام و زهر مار! کدوم گوری بودی بچه؟ نمیگی من دلم هزار راه می ره؟.....آخه....آخه و مرض آخه و درد بی درمون....آخه من.... ساکت شو!!! ساکت شو!!!...هیچ معلومه کجا غیبت زده؟ تو این شلوغی و گرد و خاک؟ نمیگی من میمیرم؟ مردم چی میگن؟....خوب تو گوش بده؟....حرف نزن!!! حرف نزن...ساکت....ساکت.... به جای این اراجیف (درسته؟) بگو کدوم گوری بودی....خوب تو نمی ذاری؟... خوب بنال بگو جون به لبم کردی....خوب حوصله ام نمی شد....مرض و حوصله ام نمی شد...خوب حرفی نداشتم....غلط می کنی حرف نداشتی.... خوب از چی بگم؟ از تاریکی و دروغ و تقلب و.... ؟

سلام بچه ها... فکر کنم تو قسمت بالا غیبتم موجه شده باشه... همیشه میگن"سالی که نکوست از بهارش پیداست" امسال از بهارش بدبختی کشیدیم.... ولی از این بد بختیا خیلی چیز(!) یاد گرفتم... بیخیال... این زندگی هر کاریش کنی کار خودشو می کنه... پس بهتره کاری به کاریش نداشته باشیم... امسال با اجازتون میریم دوم دبیرستان( خدا به خیر کنه) میگن از امسال باید جدی جدی تمرین گنده شدن بکنیم....کی؟ من؟ نه بابا!!؟!!.... منو گنده شدن؟ چی میگی؟؟؟....امسال تجربی ثبت نام کردم... نگو تو رو خدا... می دونم... یه عمر عاشق ریاضی و فیزیک بودم.... سال ها خواب دانشگاه شریفو می دیدم... آخه میدونی؟... ۱۹ تیر جشن فارغ التحصیلی یکی از خاله هام بود(رشته پزشکی).... اون شب نظرم حدود ۱۸۰ درجه چرخید و تصمیم گرفتم بیام تجربی....اولش می خواستم برم ریاضی بعد سال سوم تغییر رشته بدم ولی با مخالفت شدید چند تن از دوستان گرامی(!) مواجه شدم... ولی خدا وکیلی خیلی زود گذشتا....نه؟.... یادش به خیر وبلاگ های قبلیم.... ولی بهتر که گذشتن.... حاضر نیستم دیگه حتی ۱ لحظه اون لحظات برام تکرار شن...امسال مدرسه مو هم تغییر دادم... از حجاب خداحافظی کردم... خیلی مدرسه ی خوبی بود.... یاد اینم بخیر... میرم شاهد... خدا کنه این هم به خوبی حجاب باشه... دیگه خیلی حرف زدم

تا پست بعدی....خدا حافظ!!! 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت16:57توسط پارميس | |